خرید بک لینک
روزهای من و فینگیلی و کوهنورد مثل برق میگذره .. سنگین شدم .. اونم یهویی انگار سر یک هفته یه وزنه به شکمم اویزون کردن و من خودمو میکشونم به جلو .. خیلی گرمم میشه .. خیلی معدم اذیت میشه .. خوابم بد شده .. جوریکه اکثر روزا دیر میرسم شرکت .. همین الان به معنای واقعی دارم چرت میزنم و تایپ میکنم .. لگد میزنه وقتایی که من میرم تو کار و تمرکز میکنم میفهمم بد نشستم و سریع تغییر حالت میدم .. و فینگیلی اروم میگیره .. چند شب پیش که انگار دورخیز میکرد و خودشو میکوبوند به شکمم و آهم درومد .. چندین بار اینکار کرد.. نمیخوام ناشکری کنم چون این تکونا و حرکات نشونه ی سالم بودنشه اینکه تحرک داره و زنده و سرحاله .. خلاصه اینکه افتادم تو سربالاییه بارداری اخرای ماه ششم و اوایل ماه هفتم .. و از این بعد تا لحظه ی زایمان سختتر میشه .. خواهر کوهنورد هم بارداره و جدیدا خبر دار شدیم .. ولی اون تهوع داره و حالش خوب نیست .. پسرک من ۵ ماهشه وقتی بچه اون بدنیا بیاد .. پسرک من شیرین شده و اون هنوز نوزاده .. ایشالا صحیح و سالم باشه.. به سالگرد ازدواجمون نزدیک میشیم .. ایده و برنامه خاصی تو ذهنم نیست خوبیش اینه ک روز جمعه هست که امیدوارم کوهنورد شیفت نباشه اون روز.. اگر کاری کردیم برای اون روز میام و میگم اگه هم خبری نشد بدونین همچنان بی ذوقی درونمون شعله وره :))

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 23:43

بیست و چهارم .. سالگرد ازدواج ما بود ٫ سرکار بودم پنجشنبه خواهرم بی مقدمه زنگ زد که پاشو بعد از شرکت بیا خونه ما .. گفتم نه خونه خیلی کار دارم حداقل ۲-۳ دور باید لباسشویی بزنم و کف خونه کثیفه کلی ظرف نشسته و اینا .. اگرم بخوام بیام باید برای همسر غذا بزارم ٫ و کلی نه و نمیشه اوردم و اخر سر این من بودم که سه و نیم عصر پنجشنبه داشتم تو تخت عزیزم قرمه سبزی میخوردم و همون جا ولو شدم .. اصلا نا نداشتم .. همیشه منتظر ۵ شنبه ظهرم که بخوابم .. همسر هم یکی دوبار گفت نمیری خونه خواهرت؟ گفتم نه میخوام خونه باشم .. خودمو کشیدم زیر پتو که دیدم صدای خش و خش میاد به کوهنورد گفتم میشه بزاری من خوابم ببره بعد سر و صدا کنی؟ سرمو بلند کردم و یه نیم نگاهیم بهش کردم ولی چون عینک نداشتم درست و حسابی ندیدمش .. اومد نشست روی تخت و من از پشت چشمای بسته حس کردم یه خبرایی هست .. چشمامو باز کردم و با یه کیک قلبی قرمز خوشرنگ مواجه شدم .. و گفت : عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک .. من یهو چشمام چهارتا شد از اینکه مطمعن بودم یادش نیست ! مثل بقیه مناسبتها .. و درجا نشستم روی تخت گفتم وااااااای مرسی عزیزم ... باورم نمیشه این خودتی؟ گفت تمام نقشه های منو با نرفتن به خونه خواهرت خراب کردی من و خواهرت کلی برنامه داشتیم .. گفتم خب سوپرایز همینه دیگه تو شرایط غیر متعارف باید باشه و بهرحال مرسی که یادت بود ... گفت بب

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 23:43

الان که این پست رو مینوسیم رو تخت این موقع روز دراز کشیدم و مثلا دارم استراحت می کنم .. خب من دیگه شرکت نمیرم و روزهای قبل از زایمانم شروع شده ... همین الان دیدم خوابیده نمیشه تایپ کرد بلند شدم نشستم روی تخت .. چند روزی هست که دیگه شرکت نمیرم و به همه روزهای گذشته فکر میکنم .. اینکه همه ی حرکات و تغییرات پسر کوچولوم رو من تو شرکت متوجه شدم .. از اولین نبضی که زد که با ذوق رفتم پشت میز همکارم و گفتم دست بزن به شکمم و اون متوجه نشد که نبض میزنه فقط خودم میفهمیدم .. یا اولین باری که محتویات معدم خالی شد تو سرویس بهداشتی و همکار آشپز بهم اب داد اولین باری که حرکتشو مثل حباب حس کردم و لبخند زدم.. پشت میزم بودم اولین باری که سفتی بدنشو حس کردم و به اشپزمون گفتم یعنی الان این کجاشه؟ گفت احتمالا سرشه .. اولین باری که شنا کردنشو حس کردمو قلقلکم میداد اولین ضربه هاش اولین تکوناش و لگداش من همه اولین دفعات رو تو اون شرکت تجربه کردم ..من وارد سی هفتگی شدم و خوشبینانه اس اگر فکر کنیم که دوماه دیگه میاد بغلم .. و همچنان پسرک من ارومه و گاهی اوقات شیطون.. لگداش قویتر میشه و گاهی لگد نمیزنه جاش هم تنگ شده.. البته تو این هفت ماه دوبار راهی بیمارستان شدم ولی خب بازم خداروشکر میکنم که بارداری راحتی داشتم تا به الان .. همین چنتا مورد هم نبود که نمیشد ! احتمالا خونمونو عوض کنیم و بریم نزد

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 23:43

دیگه آخراشه .. دیگه آخرامه ... من یه مامان انسولینی هستم ، با درد های سیاتیکی ،با روحیه کم برای بچه داری...شایدم از اینکه دیگه شرکت نمیرم ناراضیم نمیدونم ..ولی اخرین باری که حالم تو شرکت بد شد و راهی اورژانس بیمارستان شدم برام تصمیم گرفتن دیگه شرکت نیام ..حوصلم سر نمیره تو خونه بنظرم خیلی خوب تحمل کردم که تا اخر هفت ماهگی رفتم سرکار و پر انرژی بودم ولی دوماه اخر سخته..خیلیییی سخته... مخصوصا که قندم فوق العاده بالا بود تو ازمایشام و دکترم تشخیص انسولین داد وزن بچه نسبت به سنش بالاست و بهم گفته بود قندت بالاس و من از سه ماهگی رعایت شدید کردم ولی خب شد .. باید می شد انگار دردای کمر و پاهام و گرفتگیه رگهای پشت پام که همیشگی شده ، گر گرفتگی و تو این زمستون بی نهایت عرق کردنم و نمیتونم خیلی برم حمام چرا ؟ چون قولنج میکنه بچم ... آره میدونم آخراشه .. و من باید تحملمو ببرم بالا اینا همش مشکلات هورمونی و جسمی میشه ... با روحیه و زندگی آشفته ام چه کنم؟؟ با قسط عقب افتاده و بابای بد دهن و بی ملاحظه اش چه کنم؟که حتا تعارف نمیزنه که من چندماهی قسطتتون رو پرداخت کنم تا خونتون اجاره بره حالم خوب نیست حال دلم خوب نیست حال و احوالم خوب نیست

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 23:43

صفحه بندی